حسن حسن زاده آملى
331
هزار و يك كلمه (فارسى)
قطب چون شعله وى . ديگر جرم زحل را جهت سياهى دخان آن شمع گفته ، و قمر را چون لگن سيمين كه شمعدان است . هر آينه معنى آن شد كه شمع قطب روشن بود چون قمر ، و دود آن شمع زحل بود و پروانه آن فلك كه بر دور قطب مىگشت ، تا فضلا چه گويند . بيت شانزدهم قصيده : صولت بهرام را مهر شهى در نگين * دولت كيوان پير دلو تهى در رسن غرض از صولت بهرام كه گفته بزرگى آن پادشاه است به مناسبت نگين اما تعريف مريخ است كه يك اسم او بهرام است ، و از نگين غرض خاتم حلقه فلك است ، و مهر شهى ماه را گفته كه بر حلقه آن خاتم است ، و از دولت كيوان كه گفته دلو تهى در رسن داشت غرضش نكبت اوست كه برعكس حال آن را دولت گفته ، زيرا كه مثل مشهور است كه « برعكس نهند نام هند و كافور » ، چون دلو از بروج خانه زحل است بنابراين ، اين دلو تهى فلك را به دو منسوب نموده . هر آينه معنى آن شد كه مريخ پادشهوار مهر شهى از ماه بر خاتم فلك نموده و نحوست كيوان جز دلو خالى در رسن شهاب نداشت كه تشبيه اضمار است . بيت هفدهم قصيده : ناخنك جوشنى در بر بهرام شب * از شفق بهرمان وز افق برهمن ناخنك جوشنى اسم قماشيست كه بوم آن سياه است و گلها و نقطهها بر آن چون شكوفه به سفيدى بافته ، كه از آن تشبيه غرض سياهى شب و سفيدى كوكب است ، و آن قماش را خلعت بهرام شب مىگويد و بهرمان ياقوت سرخ را گويند ، و قماشى كه ياقوتى باشد و حريرى كه منقّش باشد آن را نيز گويند و صيغهء مشتركست كه اشارتيست به شفق شامگاه ، و برهمن دانشآموز هندوان را گويند كه افق را بواسطهء سياهى كه بر اطراف اوست بدان تشبيه نموده .